سـفــره قلـم‌کـار

Just another WordPress.com weblog

من هم این خاطرات را داشته ام

بعضی چیزها حالا حالاها از ذهنم پاک نمی شود. خودم هم تمایلی ندارم پاک بشود. بودنش را دوست دارم. یک گوشه ی ذهنم را آب و جارو کرده ام مخصوص این سبک یادگارها و خاطرات. یادگارهایی که اگر مواظبشان نباشم، زود از یاد می روند. چیزهایی که وقتی به یاد دیگران می آورم، برق عجیبی در چشم هایشان ظاهر می شود و لبخندی که  فریاد می زند، من هم این خاطرات را داشته ام. من هم این ها را تجربه کرده ام. یادش بخیر، وای …
شاید به اسم، ده روز بود ولی از یک ماه قبل، از ذوق برنامه هایی که می خواستیم اجرا کنیم، روز و شب نداشتیم. ما بودیم و یک مشت کاغذ رنگی، پرچم، عکس و چیزهای دیگر. ما بودیم و حیاط، راهرو، راه پله، سالن و کلاس های مدرسه. از دوست داشتنی ترین روزهای مدرسه بود. ما شاگرد درس خوان ها می توانستیم وسط درس، از کلاس بیاییم بیرون و به تزیینات مدرسه برسیم. این وقت ها مدیر و ناظم ها هم خوش اخلاق تر می شدند؛ حتی می شد در حین کار با آنها شوخی کرد. همیشه دلم می خواست زنگ تفریح که می شود، وقتی بچه ها از کلاس بیرون می آیند، من را بالای نردبان در حین تزیین، میخ زدن به دیوار و آویزان کردن کاغذ رنگی ها ببینند. برای ما، بالای نردبان خیلی جای بالایی بود. بعدها فهمیدم همه ی افراد تیم تزیین همیشه این آرزو را داشته و به روی هم نمی آورده اند.
سرود و تاتر، جزو ضروریات جشن بود. بعضی کلاس ها تاتر اجرا می کردند و بعضی گروه سرود تشکیل می دادند. سال بالایی ها هم با هم یک گروه تاتر مشترک داشتند که آخرین و بهترین زمان اجرا برای آنها بود. الحق و الانصاف هم خنده دارترین و قوی ترین تاتر هم تاتر سال بالایی ها بود. تا زمان اجرای تاترشان، هیچکس از محتوای تاتر خبر نداشت. حتی نمی شد یواشکی پشت در سالن محل تمرینشان گوش ایستاد و از تاترشان چیزی فهمید.
همه آرزو داشتند مجری جشن باشند. شاید غیر از روزهای بعد از عید نوروز که بعضی بچه ها بعنوان لباس عید، چند روزی کت و شلوار می پوشیدند، فقط مجری جشن دهه فجر بود که کت و شلوار می پوشید. و برای ما کت و شلوار یعنی انتهای ابهت و بزرگی!
لذتی عجیبی داشت تا دیروقت توی مدرسه ماندن و تزیین کردن؛ ماندن و تاتر و سرود اجرا کردن؛ ماندن و روزنامه ی دیواری ساختن. ماندن درمدرسه در ساعاتی غیر از ساعات معمول مدرسه. در و دیوار و نیمکت های مدرسه انگار از ساعت یک به بعد  جور دیگری می شدند.
بعضی بچه ها را مدت ها دنبال بها نه ای می گشتیم تا با آنها دوست بشویم. این ده روز و بهانه ی جشن، خوب آدم ها را به هم نزدیک می کرد.
تحویل گرفته شدن، حس خوبی بود که بیشتر توی این روزها نمود داشت. جلسات متعدد با مدیر، مربی پرورشی و ناظم ها برای برنامه ریزی جشن های دهه فجر؛ حضور سر کلاس ها و توضیح دادن و کمک خواستن از بچه ها؛ پول گرفتن از مدرسه و خرید لوازم تزیینی و …
حالا که فکر می کنم می بینم اگر خودم جای مدیر مدرسه بودم، شاید اینقدرها حوصله سر و کله زدن با بچه ها و توجه کردن به حرف هایشان را نداشتم. ولی او داشت.
بعضی چیزها حالا حالاها از ذهنم پاک نمی شود. خودم هم تمایلی ندارم پاک بشود. بودنش را دوست دارم. یک گوشه ی ذهنم را آب و جارو کرده ام مخصوص این سبک یادگارها و خاطرات. یادگارهایی که اگر مواظبشان نباشم، زود از یاد می روند. چیزهایی که وقتی به یاد دیگران می آورم، برق عجیبی در چشم هایشان ظاهر می شود و لبخندی که  فریاد می زند، من هم این خاطرات را داشته ام. من هم این ها را تجربه کرده ام. یادش بخیر، وای …

جملخندهای زباله ای

ساعت نُه، گربه ها گرسنه؛ زباله اما داخل سطل در دار.

شیراب؛ اشک کیسه زباله؛ خداحافظ خانه.

ماشین حمل زباله رفت و شیراب، آب بدرقه راهش.

پ ن: پارک ممنوع و الا پنچر می شوید

هاون آبکی

عشق ورزیدن به کسی که عشق را نمی فهمد،

مثل خواندن غزل حافظ برای علمک گاز است.

می بینمت

سیاهِ دلم،
به سفیدِ دلت
که می رسد؛
باران می بارد،
از سیاه چشمانم،
بر سفید رخسارت…

پ ن: تار چهارم

فاتحه مع الصلوات

انسانیت از روزی تمام شد که ما یادمان نیست.

دلیل

مینویسم که نمیرم؛
ننویسم میمیرم؛
برای نوشتن میمیرم؛
بمیرم هم می نویسم…

من الشمس

حوا، آدم نیست.

پ ن: تار چهارم

تفهیم

+ تو خری!

- عر؟

ایشالا بسلامتی

- بچه دختره یا پسر؟

+ دختر

- شوهرش کیه؟

گولی گولی اشک

- مرد که گریه نمیکنه!

+ مرد گریه میندازه؟ هان؟ هان؟ هان؟

ورودی‌های پیشین »