سـفــره قلـمکـار
Just another WordPress.com weblog«آوای انتظار»؛ رفتار ناشایست «همراه اول» با مشترکین
چند وقت پیش یکی از دوستان به تلفن همراه من زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی با حالت تمسخر از آهنگی که به جای بوق انتظار برای خودم انتخاب کرده بودم انتقاد کرد. ابتدا تصور کردم شوخی میکند اما بعد از اصرار او بر درست بودن حرفش، مکالمه را برای چند لحظه قطع کردم و با تلفن ثابت به تلفن همراهم زنگ زدم و با تعجب متوجه شدم که گفتهی او درست است. بعد از پرس و جو از اطرافیان متوجه شدم که اپراتور مخابرات به صورت خودسرانه و بدون کسب اجازه از مشترکین، اقدام به جایگزینی بوق انتظار با این آهنگ کرده است. ابتدا تصور می کردم که فقط من از این اقدام همراه اول ناراحت هستم ولی کم کم متوجه شدم که اکثر افرادی که این رفتار با آنها شده است، از نادیده گرفته شدن این حق، به عنوان یکی از حقوق شهروندی ابراز نارضایتی میکنند.
سعی کردم نسبت به این موضوع بیتفاوت باشم تا اینکه چند روز پیش متن زیر از طرف همراه اول برای من پیامک شد:
«مشترک گرامی، سرویس آوای انتظار برای شما مشترک خوش حساب به صورت آزمایشی و رایگان فعال گردیده است. در صورت عدم تمایل به استفاده از این سرویس عدد ۵ (لاتین) را به ۸۹۸۹ پیامک نمایید. همراه اول»
بعد از خواندن این پیامک احساس بدی به من دست داد؛ حس کردم به من بعنوان یک شهروند با داشتن حقوق شهروندی مشخص، دارد اهانت می شود! این پیامک را یک بار دیگر با دقت بخوانید. چند نکته جالب در آن وجود دارد.
اول اینکه این رفتار را با بیاخلاقی محض، به عنوان نوعی لطف از طرف همراه اول به مشترک به دلیل «خوش حسابی» ذکر میکند و نه تنها رفتار خود را اشتباه نمیداند بلکه مشتریان را منتدار خود میپندارد.
نکتهی بعدی مقولهی «آزمایشی و رایگان» بودن است. رایگان بودن نیز در اینجا به نوعی امتیاز ویژهی همراه اول برای مشترکین ذکر شده است و در ثانی لفظ «آزمایشی» چیزی مانند «نمونه و موش آزمایشگاهی» که هیچ اختیاری از خود ندارد و میتوان هر نوع آزمایشی را روی آن انجام داد در ذهن متبادر میکند.
بعد از اینکه متوجه شدم اسم این طرح «آوای انتظار» است، این عبارت را در اینترنت جستجو کردم و با تعداد زیادی نوشته در اعتراض و نارضایتی از این طرح و راههای غیر فعال کردن آن مواجه شدم. در میان جستجوها به متن مصاحبه مدیر کل رایانه و محاسبات همراه اول برخوردم که بد نیست قسمت ابتدایی آن را به نقل از «ستاد خبری گروه مخابرات ایران» با هم بخوانیم:
«علیرضا طلوع با بیان اینکه سرویس آوای انتظار برای جلب رضایت و ارج نهادن به خواسته مشترکان سیم کارتهای دائمی و اعتباری همراه اول ارائه شده است، افزود: ایجاد جذابیت و تنوع برای مشترکین از جمله مزایای این سرویس است …»
حال جای این سوال باقی است که «کجای این رفتار خودسرانه نشان از جلب رضایت و ارج نهادن به مشترکین دارد؟
نکته آخر اینکه همانطور که در آن پیامک ذکر شده بود تنها راه غیر فعال کردن این سرویس ارسال یک پیامک است. تصور کنید در ایران چند میلیون نفر از این سرویس ناراضی هستند و چه مقدار پیامک برای لغو آوای انتظار ارسال و چه درآمدی از این پیامکها عاید «همراه اول» میشود؟!
پ ن: تریبون مستضعفین
از محبت شعرها گل میکند!

از محبت خارها گل میشود
جغد تحت عشق بلبل میشود
بستگی دارد به زور عشق، گاه
آدم عاقل به کل خل میشود
توی کار عقل با اعلام عشق
سنگ می افتد؛ تداخل میشود
خاصه آن وقتی که معشوقه تویی
بالاخص وقتی لبت گل میشود
آه ای شیرین که دنیا با شما
هر چه غمگین هم، تحمل میشود
اینچنین کز خانه میآیی برون
دست و پای مردها شل میشود
ای تو تلفیق کلاسیک و مدرن
با تو سنت انتلکتول میشود
خود اگر فردوسی توسی بود
پیش خط چشمت اُمّل میشود
گرگ عشقت چون که در پشت در است
لاجرم منگول، منگل میشود
خاطرت کلی عزیز است آنقدر
که تعاملها تقابل میشود
توی تهران راه میافتی ولی
چنگ و دعوا توی کابل میشود
راه میافتی تمام چشمها
پیش پای نازکت پل میشود
(بگذریم از داستانهای نگاه
و آنچه بین ما تبادل میشود)
عاشقان با واعظان در گیر و دار
فقه مغلوب تساهل میشود
حافظم میگفت چون با عاشقان
دور درگیرد تسلسل میشود
گفتمش آری ولی کو عاشقی؟
عشق اغلب جنس بنجل میشود
* * *
گاه شیطان جوهر خودکار ماست
شعر گفتن هم تغافل می شود
باز بعد از بیت هایی اینچنین
کار ما آه و توسل میشود
گرچه بسیار است از این قافیه
تا همینجایش برادر کافیه!
:: مصطفا حسنزاده ::
::::::::::::::::::::::::::::
از محبت خارها گل میشود
کــاکتــوس انگار سنبل میشود
از محبت عرعر یابو و خر
دلنشین چون صوت بلبل میشود
از محبت هم ارسطو هم هگل
عاشق و شیدا و اوسکُل میشود
از محبت تاجر اینکاره هم
مشتری جنس بنجل میشود
از محبت اُمّـلِ قرتی شده
توبه کار و بــاز امّـل میشود
از محبت جایِ زیپِ بوالهوس
زانوان عاشقان شل میشود
از محبت لیلی و شیرین شعر
هرچه هم عاقل، ولـی خل میشود
از محبت چـشمهای هرزه گـرد
روی خال چهرهای زُل میشود
از محبت زیر دوش آب گرم
دو ر می فا لا یهو سل میشود
از محبت وحشیِ عصر حجـر
اهل گفتار و تعامل میشود
از محبت کافر و ملحد، شبی
زاهد و اهل توکل میشود
از محبت آدم اهل چمــاق
ناگهان اهل تعادل میشود
از محبت خارها گل میشود
شاعـر بیچاره منگل میشود!
:: رضا احسانپور ::
مناجاتنامه :: شش
نسل ما، نسل روغن حیوانی خورده نیست؛
طاقت این همه مشکل را نداریم.
بس کن لطفاً …
بارالها!
مگر من تو را عذاب میدهم،
که تو من را عذاب میدهی؟
چرا قانون سوم نیوتن را نقض میکنی؟
هواپیمای دو نفره! عیدی احمدینژاد به محمداُف :: فوتوکاتور
«قربانقلی بردی محمد اف» رییس جمهوری ترکمنستان که برای شرکت در جشن جهانی نوروز 1390، هدیه «محمود احمدینژاد» رییس جمهوری اسلامی ایران که یک فروند هواپیمای اسپورت دو نفره است را دریافت کرد. +

سر سفره هفت سین :: فیلمنامه کوتاه طنز
روز – داخلی – سر سفره هفت سین، موقع تحویل سال
همه افراد خانواده کنار سفره هفت سین نشستهاند و منتظر تحویل سال هستند. دوربین ابتدا سفره هفت سین و بعد یکی یکی چهرهی خندان افراد خانواده را نشان میدهد. به ترتیب، نوه کوچک خانواده، داماد خانواده، دختر خانواده، پسر خانواده، پدر و وقتی که روی چهره مادر میآید دوربین متوقف میشود. صدای مادر خانواده زیر زمینه تصویر است و جملات زیر را در ذهن خود میگوید:
- نکند نوهام دستش را بکند توی تنگ و ماهی قرمز سفره را توی مشتش خفه کند؟!
دوربین چهره نوه خانواده را از پشت تنگ ماهی نشان میدهد و صدای خنده نوه خانواده اکو میشود.
- نکند پای یک نفر بخورد به ظرف سرکه سر سفره و سرکهها بریزد روی فرش ابریشمی وسط هال، یا بخورد به آینه عقدم و آینه بشکند؟!
دوربین از لابه لای اجزا سفره حرکت میکند و از روی زمین پاهای نوه خانواده که در حال دویدن دور سفره است را نشان میدهد. مجدداً چهره مادر را نشان میدهد که لبخند بر لب دارد ولی در درون دارد حرص میخورد. آفتاب چشمانش را اذیت میکند، دستش را جلو صورتش میگیرد و در دل میگوید:
- سال دارد تحویل میشود و پردههای هال را که چند روز پیش شستم، هنوز نصب نکردهام.
همانطور که دستش جلوی صورتش است کم کم بوی بدی را با دماغش احساس میکند؛ لبهایش را به بالا جمع میکند و جلوی سوراخ بینیاش میآورد، پدر خانواده را با حالت لبخند و عصبانیت نگاه میکند و با صدای گرفته در دلش خطاب به او میگوید:
- صد بار بهش گفتم الان وقت کود دادن به باغچه نیست؛ بوی گند همهی حیاط را برداشته!
دوربین همزمان با جمله آخری که مادرخانواده خطاب به پدر در دلش میگوید از روی مادر حرکت میکند و روی پدر ثابت میماند. چهره پدر خندان است و دارد با چشمهایش تک تک افراد خانواده را برانداز میکند و دوربین همزمان با چشمهای او چهره تک تک افراد خانواده که با حالتی خندان و طلبکارانه او را نگاه میکنند نشان میدهد. صدای پدر خانواده در زمینه میآید:
- کاش بتوانم افراد خانواده را از فکر مسافرت نوروزی منصرف کنم تا بشود این چند روز تعطیلی را استراحت کرد.
پدر خانواده قرآن را برمیدارد و چند عدد پول نو و تا نخورده از جیبش در میآورد و لای قرآن میگذارد و در دلش میگوید:
- یعنی امسال چقدر حقوق ها را افزایش میدهند؟
قرآن را میبندد، آن را میبوسد و بر پیشانی میگذارد. حین این کار چشمش به لکه سقف میافتد و در حالی که چشمش به سقف خشک میشود و دستش در حال قرار دادن قرآن سر جای خودش است در دلش میگوید:
- هرجور شده امسال باید پشت بام را ایزوگام کنم.
دوربین از روی پدر به روی آینه سفره میرود که و پدر را از توی آینه نشان میدهد. دوربین کمی حرکت میکند و تصویر در دستشویی خانه را از توی آینه نشان میدهد و صدای پدر در زمینه پخش میشود:
- لامپ دستشویی چرا سوخت؟ هفته پیش عوضش کردم!
دوربین از روی در دستشویی که در آینه مشخص است کمی حرکت میکند و تصویر پسر خانواده را که در حال خاراندن سرش است را نشان میدهد و او تمام جملات را یک نفس و و بدون توقف، پشت سر هم میگوید:
- لعنت به این شانس! همیشه قبل از سال تحویل آب قطع میشود. همهی شامپوها چسبید کف سرم. حوصله سفره هفت سین و این قرتیبازیها را ندارم. آخر یک ثانیه این طرف و آن طرف چه فرقی میکند؟ جوراب سالم و تمیز ندارم؛ کفشهایم را هم واکس نزدم. این استادهای ما هم یک چیزیشان میشود! آخر کی ۱۵ فروردین میان ترم میگذارد؟ عید هم به دهنمان زهر شد. هرچی به آرایشگر گفتم موهایم را کم کوتاه کن گوش نکرد؛ آخر اینم شد مدل مو؟ تنها نکته مثبت این است که دوباره دارم دایی میشوم.
با گفتن جمله آخر درباره دایی شدن تصویر کات میخورد و یک نمای بسته از دخترخانواده که حامله است و ویار دارد و یک دستش پر از سنجد و دست دیگرش پر از هستههای سنجد است و دارد سنجد داخل دهانش میگذارد نشان میدهد. در حالی که دارد سنجد میخورد برای یک لحظه برادرش را نگاه میکند و باز دوباره مشغول سنجد خوردن میشود و صدایش در زمینه پخش میشود که:
- چرا موهای داداش این شکلی است؟
نوه خانواده را که در حال دویدن است در بغل میگیرد و روی پای خودش مینشاند؛ دستش را توی کاسه سمنو میکند و به زور توی دهان بچه میکند. انگشت بعدی که توی کاسه میکند را خودش میخورد. دوربین مدام بین انگشت او که داخل کاسه و داخل دهانش میرود کات میخورد. صدایش زیر زمینه تصویر پخش میشود:
- این ویار هم بد چیزی است؛ خوب شد که شد به بهانه این بچه یه دل سیر سمنو بخورم. هاااای. روحم توی این سمنو بود. راستی اسم بچه را بذارم مینا یا ریحانه؟
دختر بچه از بغل مادرش جدا میشود، میدود و میرود روی پای پدرش (داماد خانواده) مینشیند. دوربین از پشت سر دختر خانواده، داماد خانواده را نشان میدهد که در حال نوازش موهای نوه خانواده است. صدای دختر خانواده زیر زمینه پخش میشود:
- حالا بعداً مادرشوهرم سر همین که چرا برای سال تحویل نرفتیم خانه آنها اعصاب شوهرم را میریزه بهم. بنده خدا شوهرم هم دارد کچل میشود!
دوربین کات میخورد و از پشت سر داماد خانواده، دختر خانواده را که دستش روی شکمش است و دارد حرکت جنین را با دستش حس میکند نشان میدهد؛ صدای داماد خانواده در زمینه پخش میشود:
- اگر بچه قبل از عید به دنیا آمده بود، امسال عیدیهایی که بقیه به بچههایمان میدادند دو برابر میشد. راستی بالاخره اسم بچه را بذارم خسرو یا فرامرز؟
دوربین کمی حرکت میکند و پسر خانواده که همچنان در حال خاراندن خود و سرش است را نشان میدهد. نوه خانواده میدود و از بغل پدرش جدا میشود. صدای داماد خانواده زیر زمینه تصویر پخش میشود:
- تو رو خدا نگاه کن! این همه مو دارد و قدرش را ندارد آن وقت من باید کچل بشوم! هی روزگار…
دوربین از بالا سفره و اعضای خانواده که اطراف آن نشستهاند را نشان میدهد. تصویر کات میخورد و نوه خانواده را که پشت سر آینه ایستاده و تصویر همه اعضای خانواده در آینه مشخص است را نشان میدهد. صدای نوه خانواده در زمینه پخش میشود:
- خاله پریسا توی مهدکودک میگفت که یادمان نرود سر سفره هفت سین با خدا حرف بزنیم و دعا کنیم.
پایان
پ ن: تریبون مستضعفین
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
پیشنهادات بالاترینی، برای سهشنبههای اعتراضی نوروزی

2- به لباسهای عیدتان یک ربان سبز بچسبانید. اگر ربان در دسترس ندارید، کمی از سبزه عید را توی جیب مانتو و پیراهنتان بریزید؛ به نحوی که توی چشم باشد.
3- علاوه بر سبزه، بجای شش سین دیگر سفره هفت سین باز سبزه بگذارید.
4- علی رغم اینکه خیلی دوست دارید برنامههای صدا و سیمای ایران مثل کلاه قرمزی و … را ببینید ولی این برنامهها را تماشا نکرده و به جای آن، به گوهرافشانیهای «نوری زاده» گوش کنید.
5- توی خیابان به مسافران نوروزی آدرس اشتباهی بدهید و خود را از طرفداران و مزدوران رژیم معرفی کنید.
6- همه را به یک مهمانی بزرگ دعوت کرده و روز مهمانی درب خانه را به روی هیچ کسی باز نکنید و بعداً بگویید که توسط مزدوران رژیم بازداشت شده بودهاید.
اگر مجبور شدید خانهی مزدوران رژیم برای عید دیدنی بروید کارهای زیر پیشنهاد میشود:
1- بدون اطلاع و خبر قبلی بصورت ناگهانی در بدترین ساعت ممکن (صبح علی الطلوع یا بوق سگ) به عید دیدنی بروید.
2- وقتی به در خانه آنها رسیدید عمداً و به قصد مردم آزاری و ایجاد کینه، زنگ همه همسایهها را بزنید و سراغ خانه آن مزدور را بگیرید.
3- اگر خانه آن مزدور آسانسور داشت (که با توجه به اینکه همه مزدوران از پول نفت سهم میبرند و خانههای آنچنانی دارند و خانههایشان حتماً آسانسور دارد) وقت پیاده شدن از آسانسور، دکمهی همهی طبقات را بزنید.
4- اگر خانه آسانسور نداشت، قبل از ورود ابتدا یک دور توی فضای سبز یا باغچه با کفشهایتان راه بروید و بعد راه پله را مزین به انواع گِل و کود شیمیایی کنید. یک ماژیک یا خودکار همراه داشته باشید و از نوشتن هرگونه شعار سیاسی و اعتراضی روی دیوارهای راه پله (و یا حتی پشت در دستشویی) دریغ نکنید.
5- هرچند سخت است ولی همه افراد حاضر در خانهی مزدور مورد نظر را فارغ از نگاه جنسیتی از دم با بوسهای آبدار سه مرتبه ببوسید. برای ایجاد جنگ روانی بیشتر، پیشنهاد میشود همه را سه بار نبوسید، بعضی را دو مرتبه و بعضی را بیشتر ببوسید تا همه سر در گم و کلافه شوند.
6- اصلاً به حرف صاحبخانه توجهی نکرده و هرجا که دلتان خواست بنشینید؛ حتی اگر شده دم در دستشویی؛ هر چه پخشتر و پراکندهتر بنشینید، کار پذیرایی را برای صاحبخانه سختتر میکنید.
7- تا میتوانید میوه، شیرینی و آجیل بخورید؛ وارد آوردن ضربات اقتصادی به مزدوران اهمیت ویژهای دارد. هنگام خوردن، سعی کنید اول از میوههای گران قیمت و پستهها شروع کنید. خالی کردن ظرف آجیل داخل کیف یا جیب یک راهکار مناسب است. از مزدور مورد نظر هم، فقط اسکناس و تراول سبز رنگ عیدی بگیرید.
8- استکان چایی یا لیوان شربت (ساندیس) را روی فرش خانه بریزید.
9- سعی کنید به دور از چشم صاحبخانه، محتویات دماغتان را زیر و روی مبل و سایر جاهای خانه بمالید.
10- هر چند تحمل این مورد هم بسیار سخت است ولی تا میتوانید خانهی آن مزدور بمانید تا جایی که جا برای دیگر مهمانها نباشد. مطمئن باشید آزادی ایران و بدنام کردن مزدوران در افکار عمومی ارزش تحمل این سختیها را دارد.
.
.
.
این نوشتار و پیشنهادات را با ذهن سبز خود تکمیل کنید.
پ ن:
1- این مطلب در تریبون مستضعفین
2- این طنز را هم در مورد بالاترین بخوانید
3- پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
الا تو
از هیچ کسی نه خستهام، الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم
در دل همه را تپـاندهام، الا تو!!!
پ ن:
1 :: من نام کسی نخواندهام، الا تو
با هیچ کسی نماندهام، الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکاندهام، الا تو
جلیل صفربیگی
2 :: در مورد قافیهها، ایراد از فرستنده است؛
به گیرنده هایتان دست نزنید!
3 :: شما را شدیداً توصیه میکنم
به خواندن مجدد این طنزم
با موضوع خانه تکانی و عید
با لهجه ترجیحاً غلیظ اصفهانی
من مشکل دارم :: فیلمنامه کوتاه طنز

یک نفر روی صندلی توی یک اتاق خالی نشسته و جملات زیر را بدون وقفه رو به دوربین می گوید:
آقا اصلاً من می خواهم بدانم ، مگر مشکل داشتن عیبه؟ هان؟ خودِ شما مشکل نداری؟ چرا که نداری ،خوب هم داری، ولی شاید دلت نمی خواهد کسی بفهمد که مشکل داری. خوب من هم بعضی از اوقات همین طورم ولی این دفعه دیگه فرق می کنه. من دلم می خواهد همه بدونند که من مشکل دارم. آهای، ایهاالناس، من مشکل دارم، اون هم یک مشکل بزرگ که فکر نکنم کسی بتونه حلش کنه. می شنوید؟ آهای !! . . .
می خواهید فکر کنید من دیوانه ام، خوب فکر کنید، مشکل خودتان است که تا یک نفر مثل من می گه که مشکل داره فکر می کنید دیوانه است. حالا بر فرض هم که من دیوانه باشم، باز هم می خواهم یادتون باشه که من دیوانه ای هستم که یه مشکل بزرگ دارد.
اصلاً ببینم مگر وقتی دختر عمه رژینا فکر می کرد بزرگترین مشکل زندگی اش دماغ بزرگش است کسی کاری بهش داشت؟ یا مثلاً مگر مشکل پسرعمو ساسان شکم بزرگ و بدفرمش نبود؟ چرا خرخرهای مشکل ساز ژاله خانم، زن آقا شهرام را نمی گید؟ وقتی بهروز ناخن هایش را تا ته می خورد حتماً مشکلی داره. هان، یادم اومد، پیکان مدل 57 آقا خسرو که هر روز صبح تا سر خیابان هلش می ده هم یه مشکل است. مشکل هومن هم با باباش اینه که، باباش اجازه نمی ده ماشینشون را اسپرت کنه. اشکان هم می گفت مودم کامپیوترش یه مشکلی پیدا کرده و مرتب وسط چت کردنش با . . . قطع می شه. هادی سر اینکه نمی خواهد ازدواج کنه با خانواده اش مشکل پیدا کرده، از اون طرف خانواده رامین با ازدواجش مخالفند. پژنگ یه هفته ای است که مشکلش شده پیدا کردن قافیه برای بیت آخر غزل بی سر و تهی که گفته. مشکل اقدس خانم هم دندان مصنوعی هایش است که لثه هایش را زخم کرده. ماندانا می گفت نگار چند روزی است که جوش نوک دماغش برایش تبدیل به یه مشکل حیاتی شده. پای حسام هم مشکل توی کفشهای نویی که خاله زهره اش از مکه سوغات آورده می ره. ملیکا مشکل می تونه سر کلاس، صدای گچ را که بدجوری روی تخته کشیده می شه تحمل کنه. آقا پرویز از مشکل خط ندادن موبایلش دائم می ناله. مشکل سیروس اینه که چون وزنش زیاده هروقت دوزانو میشینه پاهاش خواب میره و . . .
حالا می دونید چی جالبه؟ اینکه هیچ کدوم از اینها دلشون نمیخواسته و نمی خواهد که کسی مشکلشون را بدونه ولی تنها کسی که نمی دونست خواجه حافظ شیرازی بود که ایشان هم به من sms زدند و یک قافیه برای غزل پژنگ خان پیشنهاد دادند!
این وسط یکی مثل من هم که دلش می خواهد همه بدانند که مشکل دارد . . .
هی روزگار .چه مشکلی داره اگر یک نفر بیاید از من بپرسه مشکل داری یا نه؟ دردت چیه؟ اما کو آدم بی مشکل؟ همه اینقدر مثل دخترعمه رژینا و غیره مشکل حیاتی دارند که اصلاً نوبت به من و طرح مشکلم نمی رسه دیگه چه برسد به حل مشکلم …
دوربین آرام آرام عقب می آید و تلویزیونی را نشان می دهد که دارد فیلم آن فرد که روی صندلی توی اتاق خالی نشسته را نشان می دهد و جمعیت سیاهپوشی در حال گریه و زاری مشغول تماشای فیلم هستند. روی تلویزیون هم قاب عکسی از فرد قرار گرفته که یک روبان مشکی کنار آن زده شده است. دوربین از بین جمعیت سیاهپوش که پشت به دوربین و رو به تلویزیون هستند عقب عقب می آید و وارد یک سالن سینما می شود که صدای تشویق های تماشاچیان می آید. یک نفر پشت تریبون ایستاده و می گوید:
دعوت می کنم از کارگردان بهترین فیلم کوتاه جشنواره، جناب آقای “مشکلانی” که تشریف بیاورند روی سن تا دقایقی در خدمتشان باشیم.
در بین صدای تشویق تماشاچیان، کارگردان فیلم که همان بازیگریست که توی فیلم روی صندلی نشسته بود روی سن می آید. تیتراژ فیلم روی پرده در حال بالا آمدن است. کارگردان پشت تریبون قرار می گیرد، صدایش را صاف و شروع به صحبت می کند:
آقا اصلاً من می خواهم بدانم ، مگر مشکل داشتن عیبه؟ هان؟ خودِ شما مشکل نداری؟ چرا که نداری ،خوب هم داری، ولی شاید دلت نمی خواهد کسی بفهمد که مشکل داری. خوب من هم بعضی از اوقات همین طورم ولی …
پ ن: منتشر شده در نشریه سینمایی «سینما رسانه»
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
چهارشنبهسوری؛دایناسور؛برانکو ایوانکوویچ!
به سوالات زیر پاسخ ترجیحاً صحیح بدهید:
1- . . . نزد ایرانیان است و بس
الف- چهارشنبه سوری
ب- تورم
ج- هنر
د- هر چیزی که فکرش را بکنید
2- سهشنبه شب آخر سال . . .
الف- شنبه است
ب- 25 اسفند است
ج- چهارشنبه سوری است.
د- تلویزیون تا خرخره فیلم سینمایی دارد.
ه- از خانه بیرون رفتنتان با خود و برگشتنتان با خداست.
و- فردای دوشنبه شب آخر سال است.
3- پلیس چه اقداماتی درباره امنیت چهارشنبه سوری باید انجام بدهد؟
الف- اقدامات امنیتی
ب- کاشت مین در کف آسفالت خیابان ها به جهت کشتن ارذل و اوباش
ج- جوشکاری درب منزل اراذل و اوباش تا نتوانند آن شب از خانه خارج شوند.
د- استفاده از همیاران پلیس برای کنترل اوضاع
4- فرهنگ سازی در مورد چهارشنبه سوری را از کجا باید آغاز کرد؟
الف- از زمان دایناسورها
ب- از زمان مهاجرت آریاییها به ایران
ج- همزمان با آموزش های قبل از ازدواج به افراد درباره تربیت فرزندان آموزش داده شود.
د- یک شب قبل از چهارشنبه سوری
ه- به دانشگاه آزاد پیشنهاد میشود یک واحد درسی اضافه کند تا هم کار خیری کرده باشد هم جیب مردم را خالی کرده باشد.
5- چه افرادی جزو اراذل و اوباش چهارشنبه سوری هستند؟
الف- شکم پر کله خالی
ب- شکم خالی کله خالی
ج- آدم های بی تربیت
د- یک عده تماشاگرنما
6- مقصر اصلی حوادث تلخ چهارشنبه سوری کیست؟
الف- مخترع ترقه
ب- آریایی ها با این سنت گذاشتن هایشان
ج- برانکو ایوانکوویچ مربی سابق تیم ملی فوتبال
د- پلیس
ه- مردم
و- صداوسیما
7- چهارشنبه سوری . . . است.
الف- منبع درآمد ترقه فروشان
ب- منبع درآمد بیمارستان سوانح سوختگی
ج- منبع در آمد دوبلرهای فیلمهای سینمایی صدا و سیما
د- منبع درآمد من بعنوان یک طنزپرداز برای نوشتن طنز
8- در چهارشنبه سوری رسم است که . . .
الف- بسوزیم.
ب- ترقه بترکانیم.
ج- به ایرانی بودن خود افتخار کنیم.
د- بهانه دست رسانه های خارجی بدهیم و دل آنها را الکی خوش کنیم.
ه- فیلم سینمایی ببینیم.
و- مردم آزاری کنیم و جان مردم را به لب برسانیم.
9- آتش نشانان موقع چهارشنبه سوری …
الف- پوستشان کنده میشود.
ب- چه گناهی کردهاند بندگان خدا که مجبورند این همه سختی بکشند؟
ج- دل توی دل خانوادههایشان نیست که خدای نکرده چه بلایی ممکن است سرشان بیاید.
د- باید به داد اراذل و اوباش نرسند تا هر بلایی که حقشان است سرشان بیاید و درس عبرت بگیرند
10- پلیس برای کاهش خطرات حوادث چهارشنبه سوری . . .
الف- باید دست به دعا بردارد.
11- اگر شما یکی از اراذل و اوباش چهارشنبه سوری بودید کدامیک از موارد زیر را برای ایجاد حریق پیشنهاد میدادید؟
الف- نفت برنت دریای شمال
ب- نفت وست تگزاس اینتر مدیت آمریکا
ج- نفت پیت نفتی اصغر آقا نفت فروش
د- مادرزن
پ ن: چاپ در روزنامه جوان
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
شعریات مع الوریات
:: الا یا ایها الساقی الکساندر گراهامبل
:: تو مو میبینی و من ریزش مو
:: تو مو میبینی و من صاحب مو
:: تو مو میبینی و من جنس شامپو
:: تو مو میبینی و من چشمامو درویش میکنم!
:: ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
این مصـرع قبلی به خدا چرت و پرت است
:: خرسیم که آسودگی ما عسل ماست
:: تا توانی دلی به دست آور
قلوه خوردن هنر نمیباشد
:: امشب شب مهتابه، حبیبم را میخوام
حبیبم اگر خوابه، به درک نمیخوام
:: آدیداسهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد کامبیز؟
تعطیل کن، پررنگ کن!
استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران:
کاهش تعطیلات رسمی باعث
کمرنگ شدن روابط عاطفی زناشویی می شود. (لینک خبر)
با توجه به مقدمه بالا،
به سوالات زیر پاسخ ترجیحاً صحیح بدهید:
1- تاثیر کاهش تعطیلات رسمی در روابط زناشویی چیست؟
الف- تاثیر بسزا
2- تنها فرصت حضور اعضای خانوادهها در کنار یکدیگر . . .
الف- ایام تعطیل است.
ب- را باید غنیمت شمرد.
ج- بعد از مرگ و توی قبرهای چند طبقه و خانوادگی است.
د- بعد از مرگ سرپرست خانواده و هنگام تقسیم ارثیه متوفی است.
ه- صرف خواب و یا دعواهای خانوادگی میشود.
3- کاهش تعطیلات رسمی باعث . . . روابط عاطفی زناشویی میشود.
الف- کمرنگ شدن
ب- پررنگ شدن
ج- سیاه و سفید شدن
د- دو رنگ شدن
ه- تک رنگ شدن
4- پیامدهای کمرنگ شدن روابط زناشویی در جامعه چیست؟
الف- خانوادهها از هم میپاشد و پیوندهای بین اعضای خانواده شکل سوری پیدا میکند، خانواده فرم نمایشی به خود میگیرد و تبدیل به خانوادهای ضعیف شده میشود و روز به روز آمار طلاق و جدایی گسترش پیدا خواهد کرد.
ب- قیمت ترشی بادمجون افزایش پیدا میکند.
ج- تیم ملی فوتبال موفق به صعود به جام جهانی نمیشود.
5- میزان لذت بردن خانوادههای امروزی از زندگی تا چه حدی است؟
الف- تا حدی که اسلام دست و پای آنها را باز گذاشته است.
ب- بستگی دارد این سوال را چه کسی و کجا پرسیده است؛ اگر داخل و گزارشگر صداوسیما پرسیده باشد، جواب آن “همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم” و اگر خارج و گزارشگر بی بی سی پرسیده باشد، جواب آن “وای چه ناآرومه، ما چقدر بدبختیم” خواهد بود.
6- سرنوشت کودکان در اینگونه خانوادهها چگونه خواهد بود؟
الف- چه پسر و چه دختر، دختر فراری میشوند.
ب- بد و بی تربیت میشوند.
ج- خفاش شب میشوند.
د-این خانواده ها اصولاً وقت برای بچه دار شدن پیدا نمیکنند.
اوپـن؛ قرمهسبـزی؛ معمـاری
1- چرا آشپزخانه باید اوپن باشد؟
الف- برای اینکه بشود بوی قرمه سبزی را از توی هال و سایر نقاط خانه به راحتی استشمام کرد.
ب- برای اینکه خانم خانه بتواند حین کار کردن در آشپزخانه تلویزیون ببیند.
ج- اوپن جای مناسبیت برای قرار دادن خریدهای آقای خانه است.
د- اوپن مکان مناسبی برای نشاندن کودکان روی آن و غذا دادن به آنهاست.
ه- آشپزخانه باید اوپن داشته باشد تا بشود در سقف اوپن از این چراغ های هالوژنه کار گذاشت و با کلاس بود.
و- چون آشپزخانه ی اشرف خانم اینها هم اوپن است.
ز- برای صرفه جویی در مصالح ساختمانی
2- معماری تهران معاصر، . . . . است
الف- معاصر
ب- حال بهم زن
ج- طبق قواعد هردمبیل
د- باعث پیشرفت صنعت تولید آجر سه سانتی
ه- الگوی معماران بین المللی
3- چرا وضعیت باغ های ایرانی به هم ریخته است؟
الف- وضعیت چه چیزی بهم ریخته نیست که این یکی نباشد؟
4- چگونه وسایلمان را طوری بچینیم که مرتب و منظم به نظر برسد؟
الف- اینطوری
ب- اونطوری
ج- به ترتیب قد
د- به ترتیب وزن
ه- به ترتیب حروف الفبا
و- بصورت مرتب و منظم
ز- از مادرمان خواهش کنیم این کار را برایمان انجام دهد.
ح- هر طور که چیدیم مهم نیست؛ مهم این است که به خودمان تلقین کنیم که اینطوری مرتب و منظم است.
4- جاي خالي هويت ملي در معماري نماهاي شهري . . . . است.
الف- مشهود
ب- لازم
ج- از افتخارات ملی و فرهنگی ما
د- دروغ
ه- با سیمان پرشدنی
5- بلايي كه بر سر آثار تاريخي اصفهان می آید . . . .
الف- بلای طبیعی است.
ب- به بهانه آبادانی است.
ج- قضا و قدر است.
د- بعدها معلوم می شود که بلا نبوده؛ بلکه کمک شایان بوده است.
ه- حقش است.
و- به ما ربطی ندارد.
پ ن:
منتشر شده در نشریه تخصصی معماری «معماری و ساختمان»
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
نیازمندیهای عرفانــی
آموزشگاه پرواز عرفانی «گنجشک پـــر، عارف پـــر»
در سه سطح:
مقدماتی (یک سانتی متر بلند شدن از سطح زمین)
متوسط (بلند شدن از سطح زمین تا سر تیر چراغ برق)
پیشرفته (پرواز در کهکشان راه شیری)
زیر نظر اساتید مجرب، استاد «پرپر» و استاد «جاذبه»
قابل توجه حاج خانمهای محل و دختران دم بخت
سری جدید جلسات هفتگی تفسیر، آش برگ و مزون لباس
همراه با اشک و آه، دیدن نور سبز و معجزه
مکان: خانه ی «اقدس خانم اینا»
زمان: از ساعت 4 بعدازظهر تا هر وقت شوهرهایتان از سر کار بر میگردند خانه
دیگر نگران بی دینی مردم نباشید!
تبلیغ دین، فرقه و آیین خود را به ما بسپارید.
شرکت تبلیغاتی «زنبیل را بردار و بیار»
با سابقه چندین سال تبلیغ انواع شامپو، کرم ترک کف پا و بانک
قابل توجه کارگردانان سریالهای ماه رمضان
کرایه روح، جن، شیطان و …
ظروف کرایه «سینمای دینی»
فروش انواع دف
عرفان را با دفهای ما تجربه کنید.
دف با تایمر قابل تنظیم زمان خلسه
فروشگاه دف «مایکل جکسون»
استخدام مرید
تعداد نامحدود، قراردادی یا مادام العمر
در انواع طرح، رنگ، مو، ریش و سبیل
با وسیله ایاب و ذهاب، صبحانه، شام و ناهار و بیمه
عارف الحقیقی و جدید الظهور «شیخ آقا حاج پشنگ شوشان درهای»
گروه عرفانی «سیر و سلوک در باد»
با توجه به نزدیک شدن زمان انتخابات
آمادگی خود را برای حمایت از هر کدام از کاندیدا اعلام میکند.
با شماره حساب بانکی ما در ارتباط باشید.
آموزش صداسازی و سولفژ
مناسب برای هوهاهو کردن و صداهای عجیب و غریب در آوردن در جلسات عرفانی
تقلید صدای اگزور انواع کامیون، حیوانات و صدای بهم خوردن کاسه بشقاب
نور ایمان و عرفان، هدیه ماست به چهره شما
تزیین مو، ریش و سبیل
به همراه استعمال کرم و پودر خارجی و اعلا
آرایشگاه «زلف پریشان»
انتشارات «جیب و عرفان»
آمادگی خود را برای چاپ
کتابهای عرفانی سرخ پوستی، زردپوستی و دیگر پوست های رنگی
اعلام میکند.
پ ن: دخت ایران (پرونده خانوم جلسهایها!)
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید
چه کسی چه چیزش را می فروشد؟
بالاخره پس از مدتها انتظار، پژوی آقای احمدی نژاد به وسیله یک ایرانی گمنام دو و نیم میلیارد تومان خریده شد! امیدوارم که پولش مرهمی بشود بر زخم های اقتصادی و قس علی هذا! چیزی که این وسط مهم است این است که آمدیم و فردا پسفردا مجدداً مملکت به مشکلی برخورد و نیاز شدید به پول پیدا کردیم و قرار شد آقایان با توجه به این رفتار آقای رییس جمهور، همراه و همگام با ایشان دست به فروش مایملک خود بزنند؛ حتی این الگو می تواند در کشورهای خارجی و توسط سران ممالک دیگر هم اجرا شود. این که چه کسی چه چیزی را می فروشد، موضوع بحث است؛ بنده با عقل ناقصم، لیستی از این افراد و اقلام فروشی را نوشته ام؛ پیشنهاد می شود، «مهران مدیری» بعنوان مدیر فروش منصوب شده تا از هرگونه کپی برداری غیر مجاز و فروش غیرقانونی این اقلام جلوگیری شود. شما هم اگر چیز دیگری برای فروش به ذهنتان خطور کرد، در تکمیل این لیست کمک کنید:
من . . . . طنز
عادل فردوسی پور . . . . برنامه نود
غلامعلی حدادعادل . . . . هدایا، غنائم و یادگاری هایی که در سفرهای مکرر خارج از کشور خود به دست آورده
میرحسین موسوی . . . . چرک نویس بیانیه هایش
احمد توکلی . . . . سایت الف
محمود احمدی نژاد . . . . کاپشن؛ مشایی و …
حجت الاسلام قرائتی . . . . تخته سیاه برنامه درس هایی از قرآن
منوچهر متکی . . . . ته بلیط هواپیمایی که با آن از سنگال برگشت
علی دایی . . . . فردوسی پور
مسعود ده نمکی . . . . درآمد حاصل از اخراجی های 17
عطاءالله مهاجرانی . . . . وطن
اسفندیار رحیم مشایی . . . . تابلوهایی که از هدیه تهرانی خریده است
محمدباقر قالیباف . . . . گواهینامه خلبانیش
الهه کولایی . . . . کیلیبس روسریش
باراک اوباما . . . . توله سگ دخترش
نیکولای سارکوزی . . . . همسرش
شیخ مهدی کروبی . . . . لنگه کفشی که در نمایشگاه تهران به سرش خورد
نادر طالب زاده . . . . دوربین مستندسازی اش
هدیه تهرانی . . . . تابلوهای عکس فروش نرفته اش را برای چندمین بار
مسئول فیلترینگ . . . . فیلترشکن
زهرا رهنورد . . . . روسری گل گلی اش
حسین رضازاده . . . . لباس با آرم یاابالفضلش
علی لاریجانی . . . . کتابی که در آینده از بداهه گویی ها و شوخی هایی که در مجلس داشته است، مینویسد
محمد خاتمی . . . . عبای شکلاتی
عموپورنگ . . . . امیرمحمد
شهرام جزایری . . . . کتاب خاطراتش
ضرغامی . . . . از آنجایی که او همین الان هم صداوسیما را فروخته است، چیزی برای فروش ندارد
بوش . . . . بمب فسفری
حاجی پذیرایی نشده از مجلس بیرون نرود!
دیشب همسرم داشت گلایه میکرد که شوهرخواهرش برای خواهرش یک ماشین ظرفشویی ساید بای ساید خریده و این در حالی است که ما هنوز ماشین لباسشویی هم نداریم. توی پرانتز عرض میکنم، حالا درست است که ما ندار و بدبخت بیچاره هستیم، ولی این دلیل نمیشود که خواهر زنم ما را خر فرض کند! آخر چه کسی تا حالا ماشین لباسشویی ساید بای ساید دیده؟ بله؟
امروز ظهر موقع ناهار خوردن چشمم افتاد به اخبار تلویزیون. توی اخبار، خبرنگاری را نشان داد که کفشهایش را به سمت “جرج بوش” پرتاب کرد. همین طور که داشتم به جاخالی دادن “بوش” و این اتفاق میخندیدم، ناگهان فکری به ذهنم رسید. مردم شاید بتوانند بجای پول نقد با خودشان کارت اعتباری حمل کنند، ولی نمیتوانند که کفش نپوشند! کم کم داشت ایده کفش دزدی توی ذهنم شکل میگرفت؛ لبخند شیطنت آمیزی که نشان از رضایت بود روی لبم ظاهر شد. برای اینکه همسرم متوجه چیزی نشود، توی خندهی قضیهی “بوش” پنهانش کردم.
بعد از ناهار از خانه زدم بیرون و تا الان حدوداً سه چهار ساعتی میشود که دارم سر به زیر توی خیابانها پرسه میزنم و کفشهای مردم را نگاه میکنم. الحق و الانصاف من اگر جامعهشناس یا روانشناس بودم، تحقیق مفصلی در مورد رابطه شخصیت و طبقه اجتماعی افراد با نوع، جنس و رنگ کفشی که می پوشند، میکردم. ولی حیف که الان نه وقت جامعه شناس و روان شناس شدن دارم و هم برای من با این همه سابقه، افت دارد و مایه سرافندگی صنف است که بروم جامعه شناس یا روان شناس بشوم! هرچند آدم میتواند جامعه شناس یا روان شناس باشد، دزد هم باشد.

نهایتاً به این نتیجه رسیدم که مردم بالای شهر، کفشهای گران قیمت و در عین حال افتضاح از لحاظ کارآیی میپوشند.
در صورتی که بشود کفشهای بالاشهریها را دزدید، برای آب کردن کفشهای دزدیده شده، باید مشتری در بالای شهر پیدا کرد، چون مردم پایین شهر اینقدرها درک و فهم دارند که پولشان را بالای جنس بیخود ندهند. از طرفی بالا شهریها بخاطر حفظ کلاس هم که شده، جنس دست دوم و کنار خیابانی نمیخرند.
تکل از پشت هنر

جرالدین دخترم! از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از برابر دیدگانم دور نمی شود چرا که تصویرت را گذاشته ام بکگراند موبایلم و همیشه نگاهت می کنم. اما تو کجایی؟ من کی ام؟ اینجا کجاست؟ تو آن طرف آبی و من این طرف آب. صدای قدیم هایت را می شنوم، باز هم چشم من را دور دیدی و آن کفش های پاشنه بلندت را پوشیدی؟ شنیده ام تاتر بازی می کنی، از فرصت استفاده کن و تا می توانی خاک صحنه بخور یا حداقل ادای خاک صحنه خوردن را در بیاور. بعداً به کارت می آید.
هر وقت بیخیال امضا دادن به تماشاچیان شدی، هر وقت بیخیال زرت زرت مصاحبه کردن با مجلات زرد شدی، هر وقت بیخیال عکس یادگاری گرفتن با هر ننه قمری شدی، یک لحظه بنشین و به زور هم که شده نامه من را بخوان! من پدر تو هستم؛ البته اینکه چرا این جمله را گفتم را خودم هم نمی دانم. اصلاً بیخیال. دخترم، خیلی خودت را نگیر و خیال نکن خبری جایی هست. اینقدر لپهایت را باد نکن، مثل بادکنک به هوا نرو و مردم را از بالا نگاه نکن. گلاب به رویت کمی بادهایت را خالی کن و بیا نزدیک زمین، پیش ما بدبخت بیچاره ها. هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب تکل از پشت می رود و دوپای هنرمند را قلم می کند.
دخترم تو من را درست نمی شناسی. من خودم هم بدبخت بیچاره بوده ام و از حرکات موزون در خیابان های تهران، یک لقمه نان حلال در می آوردم. من طعم بدبختی، بیچارگی، فقر و هر نوع کوفت و زهرماری که فکرش را بکنی چشیده ام.
گفتن این چیزها، الان که زنده ام فایده ای ندارد. ما آدم های مرده پرستی هستیم. اجازه بده، هر وقت مردم، بیشتر برایت تعریف می کنم تا قدر من را بیشتر بدانی. دخترم، تو هنرمندی و هنرمند باید مردمی باشد؛ حتی اگر شده در ظاهر و حتی اگر شده به زور.
وقتی از سالن تاتر بیرون می آیی، به مخاطبان پولدار و ثروتمندت بی توجهی کن؛ حتی اگر توانستی برایشان زبان در بیاور، به آنها فحش بده و با کف گرگی توی صورتشان برو ولی در عوض حال راننده تاکسی ات را بپرس و اگر همسرش آبستن بود، پول خرید سیسمونی، شیرخشک، پوشک، ثبت نام مهدکودک، آمادگی و کلاً خرج تحصیلش (ولو دانشگاه آزاد)، ازدواج و زندگی بچه اش که قرار است به دنیا بیاید را در جیبش بگذار. فقط حواست باشد که تراول چک همراهت باشد. چون با این اوضاع اقتصادی و تورم، این همه پول توی جیبت جا نمی شود؛ حتی به زور اسکناس 10 هزار تومانی!
به نماینده ام در پاریس گفته ام که هرچه از این جور خرج ها کردی، بی چون و چرا فاکتورش را برایت نقد کند ولی برای سایر مخارجت باید مثل شب اول قبر به من جواب پس بدهی. دخترم! نکند شیطان گولت بزند و به اسم کار خیریه از من پول بگیری و با رفقایت بروی و آیس پک بخوری؟
دخترم! گاه و بیگاه، هر چندسال یک بار هم که شده با اتوبوس و مترو این طرف و آن طرف برو و وضعیت مردم را خوب نگاه کن ولی نه در حدی که فکر کنند چشم چران هستی یا دنده ات می خارد! به مترو و اتوبوس برو، در جمع مردم باش و بوی عرق بدن و بوی دهانشان را که مثل بوی لاکپشت مرده است را استشمام کن؛ برایت خوب است.
دخترم یک چک سفید امضا برایت می فرستم تا هرچه خواستی خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی به این فکر کن که سومین فرانک از آن دو فرانک مال تو نیست و باید بیندازی داخل صندوق صدقه! با این کار طعم فقر را خواهی چشید. بعد از آن برای اینکه خودت را تشویق کرده باشی، چهار فرانک خرج کن؛ نوش جانت!
ولی اگر واقعاً پدرت را دوست داری، اصلاً خرج نکن. چون نه پول علف خرس است و نه پدرت مزرعه پرورش علف خرس دارد.
من زمان درازی را در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه برای بندبازانی که بر روی ریسمانی بسی نازک (به نازکی گردن آقازاده ها) راه می روند نگران بوده ام. آن هم با این وضعیت بیمه و خرج های دوا و درمان. اما این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. امان از دست شهرداری و این چاله چوله های فراخ خیابان!
دخترم جرالدین؛ پدرت با تو حرف می زند. باز هم نمی دانم چرا هر چند وقت یکبار یکی از این جملات بدیهی را می گویم؟ خب عمه ات که با تو حرف نمی زند؛ مسلماً این پدرت است که الان دارد با تو حرف می زند. اصلا بگذریم!
روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بندبار که زیر ابروهایش را برداشته و به موهایش ژل هم می زند تو را بفریبد آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود و بدان که با مخ بر زمین خواهی خورد. به زیبایی دل مبند؛ حداقل به درآمد، خانه، ماشین و ثروت پدرش دل ببند؛ آدم گوژپشت نتردام باشد ولی پولدار باشد.
جرالدین؛ یک سری حرف در مورد تن و بدن و روح و عریانی و این چیزها هست که چون می دانم اگر بنویسم حتماً سانسور می شود، پس نمی نویسم. بگذریم!
نامه ام را با دو پیام اخلاقی فرهنگی پزشکی پایان می بخشم. اول آنکه روزانه سه لیوان شیر بخور و دوم اینکه سعی کن همیشه و در همه حال کارهای هنری ات مثل آثار عکاسی هدیه تهرانی، بوی توحید بدهد. همین!
زنگ ورزش مدرسه ما
مدرسه ما وسط یک منطقه باز بود و تا شعاع یک کیلومتری هیچ ساختمانی اطرافش نبود. زنگ ورزش مدرسه ما هیچ تفاوتی با زنگ ورزش بقیه مدارس دخترانه و هیچ شباهتی با زنگ ورزش مدارس پسرانه نداشت. یک مشت دختر که با همان مانتو و مقنعهها و شاید نهایتاً با تغییری در حد یک شلوار گرمکن و یک کفش ورزشی، یک ساعتی توی سر و مغز هم می زدیم. معلم ورزشمان هم کاری به کار کسی نداشت. همین هم باعث میشد که خیلی ها زنگ ورزش را به نوشتن تکالیف و یا درد دل کردن بگذرانند. همیشه دلم میخواست یک اتفاق بزرگ بیفتد تا زنگ ورزش مدرسه ما یک تفاوت اساسی با زنگ ورزش بقیه مدارس دخترانه داشته باشد. بالاخره این اتفاق افتاد. قرار شد یک بیمارستان صد تخت خوابی کنار مدرسه ما ساخته شود. بعد از چند ماه که اسکلت بندی ساختمان بیمارستان شروع شد و کارگران ساختمانی می توانستند از بالای اسکلت فلزی داخل مدرسه ما را و به قول ناظممان، ما را در حین ورجه ورجه کردنهای زنگ ورزش ببینند، زنگ ورزش مدرسه ما تا اطلاع ثانوی تعطیل شد.مدرسه ما وسط یک منطقه باز بود و تا شعاع یک کیلومتری آن بغیر از یک بیمارستان صد تخت خوابی در حال ساخت، هیچ ساختمانی اطرافش نبود. زنگ ورزش مدرسه ما دیگر هیچ شباهتی با زنگ ورزش بقیه مدارس دخترانه و هیچ شباهتی با زنگ ورزش مدارس پسرانه نداشت.
پ ن: دخت ایران (پرونده ورزش بانوان)
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید


